![]() سلام به دوستایی که از وب من دیدن کردن و منت بر سر من گذاشتن.خوبین انشالله؟من منیره هستم متولد 64 اهل تهرون.عاشق تفریح.....دوستدار آدمای خاکی.برف دوست دارم.کفش دوست دارم .کوه دوست دارم.تیریپ سنگین دوست دارم. گردش دسته جمعی 6 به بالا میمیرم براش.غذام خیلی دوست دارم....مامانمو دوست دارم تو دنیا از همه بیشتر.رنگ آبی و سبز دوست دارم.مانتو کوتا کفش گنده ...شلوار گشاد....دوست دارم.چادر دوست دارم.خودمو دوست دارم.تورو دوست ندارم!!!(شوخی کردم).تقریبان از تموم رشته خانومام سر در میارم.بیشتر از اینکه ماشین دوست داشته باشم سیستمشو دوست دارم.از اونا که میگه:بوم....بوممم ...بوم....ای جونم.آهان از یه نواختی بیزارم.از کلاس الکی خالیبندی...رودراسی....مخصوصا غیبیت...اوه اوه اوه (اونایی که مسواک نزنن) شطرنج....لی کشی....مانتو بلند...و انکبوت که نگو و و و متنفرم.شما چی؟زیاد حرف زدم نه؟!
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
هفته سوم فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386 هفته سوم اسفند 1386 هفته اوّل اسفند 1386 هفته دوم بهمن 1386 هفته چهارم دی 1386 هفته دوم دی 1386 هفته اوّل دی 1386 هفته سوم آذر 1386 هفته چهارم آبان 1386 هفته اوّل آبان 1386 هفته چهارم مهر 1386 هفته سوم مهر 1386 هفته دوم مهر 1386 هفته اوّل مهر 1386 هفته چهارم شهریور 1386 هفته سوم شهریور 1386 هفته دوم مرداد 1386 هفته اوّل مرداد 1386 هفته چهارم تیر 1386 هفته سوم تیر 1386 هفته دوم تیر 1386 هفته اوّل تیر 1386 هفته چهارم خرداد 1386 هفته سوم خرداد 1386 هفته دوم خرداد 1386 هفته اوّل خرداد 1386 هفته چهارم اردیبهشت 1386 هفته سوم اردیبهشت 1386 هفته دوم اردیبهشت 1386 هفته اوّل اردیبهشت 1386 هفته چهارم فروردین 1386 هفته سوم فروردین 1386 هفته سوم اسفند 1385 هفته دوم اسفند 1385 هفته اوّل اسفند 1385 هفته چهارم بهمن 1385 هفته سوم بهمن 1385 هفته دوم بهمن 1385 هفته اوّل بهمن 1385 هفته چهارم دی 1385 هفته سوم دی 1385 هفته دوم دی 1385 هفته اوّل دی 1385 هفته چهارم آذر 1385 هفته اوّل آذر 1385 هفته چهارم آبان 1385 هفته دوم آبان 1385 هفته اوّل آبان 1385 هفته چهارم مهر 1385 هفته سوم مهر 1385 جستجو
پیوندها
:: سحر سحري(محسن) ::
:: گل شب بو(احمد) :: :: abs :: :: ابله عاشق پيشه(مصطفي) :: :: عشق پاییزی :: :: مصطفی :: :: هاتف :: : رنگارنگ:: 2 :: محسن لاجوردی :: :: آرمین :: :: همزه دوردونه :: :: هادی :: :: رامین :: :: فقط با تو:: :: تجلی نور :: نسترن عاشق :: شیدا بارونی :: :: انتظار خورشید:: :: منو امیر :: :: مرد کوهستان :: :: انتظار فرج :: :: بی حاصل :: موبایل عکس موزیک تورا من چشم بر راهم... کیوان-67 :: راز نیاز :: :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
منو تنها نذار
تقدیم به تو که قلب عاشقت هنوز در حال تپشه می رفتم تا یادگـــــــار ها را دفن کنم.....
مي رفتم در كوچه باغ بزرگ طبيعت |+| نوشته شده توسط منیره در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 ساعت 8:33
عشـــــــــق برای تمـــــــــام عمر است ...
پیر مردی صبح زود از خانه اش خارج شد .در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای او را پانسمان کردند و سپس به او گفتند که باید عکسبرداری کنند تا جایی از بدن وی دچار شکستگی نشده باشد. پیرمرد غمگین شد و گفت وقت ندارد چون باید با عجله به جایی برود. پرستاران از او پرسیدند که دلیل عجله اش چیست تا شاید بتوانند به او کمک کنند. پیرمرد گفت : زنش در خانه سالمندان است و هر روز صبح زود می رود آنجا تا با او صبحانه بخورد . پرستاران گفتند که ما به او خبر می دهیم ولی پیرمرد با تاسف گفت که زنش آلزایمر دارد و چیزی متوجه نمی شود وحتی او را نمی شناسد. همه با تعجب نگاه کردند ، یکی از آنها پرسید : وقتی شما را نمی شناسد چرا هر روز میروید تا با او صبحانه بخورید ؟ پیرمرد با صدایی گرفته و به آرامی گفت :اما من که می دانم او چه کسی است ...
من که می دانم تو چه کسی برای من ... |+| نوشته شده توسط منیره در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 ساعت 8:22
خــــــــوش به حــــــال غنچـــــــــه های نیمه باز
بوی باران بوی
سبزه بوی خاک هفت رنگش می
شود هفتاد رنگ. |+| نوشته شده توسط منیره در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 ساعت 0:51
نگـــــــــو ...
با من امشب چیزی از رفتن نگو |+| نوشته شده توسط منیره در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 ساعت 8:3
کــــــاش می شـــــــد ...
کاش می شد قلب ها آباد بود !
کینه و غمها به دست باد بود !
کاش می شد دل فراموشی نداشت !
نم نم باران هم آغوشی نداشت !
کاش می شد کاش های زندگی !
گم شوند پشت نقاب بندگی !
کاش می شد کاش ها مهمان شوند !
در میان غصه ها پنهان شوند !
کاش می شد آسمان غمگین نبود !
ردپای قهر و کین رنگین نبود !
کاش می شد روی خط زندگی !
با تو باشم تا نهایت سادگی !
البته اینجا تویی وجود نداره ...
|+| نوشته شده توسط منیره در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 ساعت 7:45
یه سلام قدیمی از منیره
سلام یار قدیمیتون:منیره * |+| نوشته شده توسط منیره در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 ساعت 20:31
تنها برای تو می نویسم(منــــــــو تنهــــــــا نذار)
برایت می نویسم
فریاد کنم اندوه سال های نبودنت را
و تمام نامه ها را به آدرسی که ندارم پست خواهم کرد...
می خوام دوباره بنویسم شاید کمی تسکین بگیرم... می خوام بگم چرا دنیای ما این جوریه؟ چرا با من با تو بد تا میکنه... بد تا کرد...! چرا بعد این همه آشفتگی و دربه دری همه میگن زندگی کن؟ آخه چه جوری...؟ من که کاری به کسی نداشتم... داشتم نون عشقمو می خوردم... به قول شما داشتم زندگی می کردم... من که به همون دل خوشیهای کوچیکم قانع بودم... چیزی نخواستم از این دنیا... این وسط کی رشته الفت گسست... کی بد شد؟ من یا تو... باشه حتما من بدم که باید بد ببینم... لابد من باید تنها قربونی این عشق باشم... من باید خودمو با این نبودنت تطبیق بدم... من باید از کوچه های اقاقی خاطرات پای پیاده بگذرم... گریه و حسرت تنها در وجوم من ریشه بزنه... جوانیم هم به پای تو در این سرای دلتنگی میگذره... حالا که نیستی می خوام منی نباشه... بی وفایم قطرات اشکهای بیگناهم میباره تندتر از همیشه... کجایی... با که هستی... در خیال چه هستی... خیابان و کوچه ای نمانده که خالی از یاد تو باشه... با هر بار آمدن باران یاد تو بیشتر در فضای تاریک چشمام موج میزنه... قطرات سرشکسته نگاهم با آه و انتظار در قلبم رسوب میکنن... منو تنها نذار
|+| نوشته شده توسط منیره در شنبه یکم دی 1386 ساعت 22:59
فرشتــــــــــــــه
در آسمان، نیمه شب فرشته ای پرواز می کرد، و ترانه ای آرام می خواند، و ماه و ستاره ها و انبوه ابرها به آن ترانه ی مقدس گوش می کردند. او می خواند درباره ی روح های بی گناه خدایی زیر سایبان های باغ های بهشتی، درباره ی خدای بزرگ او می خواند، و این بی ریایی برای او کافی بود. فرشته روح کوچک را به آغوش برای دنیای گریه و اشک می برد؛ و صدای ترانه ی او در ذهن جوان بدون کلمه ای اما جاودان باقی ماند. و مدت ها در دنیا عذاب می کشید، با آرزویی معجزه گونه کامل شود، و صداهای آسمان نمی توانستند ترانه های غمگین زمین را به جای او بنشانند.
|+| نوشته شده توسط منیره در شنبه هفدهم آذر 1386 ساعت 6:18
لحـــــــــظه ای گـــــــــــوش کــــــــــن
بیا بگذریم از این روزگار ،بیا برویم از این خواب پر هراس سرت را بالا بگیر و خوب نگاهم کن ببین نگاهم نقش دلتنگی را بر مرمر نگاهت چه آرام نقاشی می کند خیلی وقت است که همه از کوچ می نالند و من و خواستن تو پشت ابر بیکلا می پنهان می شود با خود می گویم :می بینی این روزگار در چشم همه بوی غربت می دهد پس پنهان می کنم حس قشنگ خواستن تو را تصورم را در برکه آب دیدم،لبهایم پر از سکوت بود و در چشمهایم...وای چه می دیدم هزاران رد اشک،که همچون رودی دریایشان را گم کرده بودند بیا برویم تا آواز رهایی یک صدای آبی،بیا در جنون یک رود خروشان حل شویم می دانی چیست ؟دلم از غم این سرزمین سنگین گرفته است بیا برویم از این فصل های تکراری خسته ذهنمان،شاید از کویر خواهشمان اگر بگذریم رویش یک سبزه را بر سرزمین دلمان عاشقانه ببینم |+| نوشته شده توسط منیره در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 ساعت 8:1
|