تبليغاتX
منو تنها نذار

منو تنها نذار

تقدیم به تو که قلب عاشقت هنوز در حال تپشه

دلـــم بــرای تــــو تـــنگ اســـت ...

دلم براي کسي تنگ است که چشمهاي قشنگش رابه عمق آبي دريا

مي دوخت..


و شعر هاي قشنگي چون پرواز پرنده ها مي خواند..


دلم براي کسي تنگ است، کسي که خالي وجودم را از خود پر      

مي کرد..


و پري دلم را با وجود خود خالي..


دلم براي کسي تنگ است، کسي که بي من ماند ،


کسي که با من نيست..


دلم براي کسي تنگ است که بيايد و به هر رفتني پايان دهد..


دلم براي کسي تنگ است که آمد ، رفت و پايان داد..


کسي که  ..


کسي که من هميشه دلم برايش تنگ ميشود..


کسي که دوستش دارم ..


عاشقانـــــــــــه ،هميشـــــــــــه، تا ابد، تاخود خداونـــــــــد!!


دلم براي تو تنگ است ...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 0:47  توسط منیره  | 

منـــــــو تنهـــــــــا نــــــــذار

در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم

اصلا به تو برخورد مسیرم که بمیرم

یک قطره آبم که در اندیشه ی دریا

افتادم و باید بپذیرم که بمیرم

 یا چشم بپوش از من و از خویش برانم

یا تنـــگ در آغوش بگیرم که بمیرم

 از زندگــی بی تو گریــزانم و بیزار

آنقدر که بگذار بمیرم که بمیرم

 این کوزه ترک خورده چه جای نگرانی است

من ساخته از خاک کویرم که بمیرم

کی به انداختن سنگ پیاپی در آب

ماه را می شود از حافظه آب گرفت

 

منـــــو تنهـــــا نــــــذار

منــــــو تنهـــــا نــــــذار

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 0:41  توسط منیره  | 

تنهــــــــــا نیستم

تنهـــــــــا نیستم

تنها نيستم

تازگيها با درختی دوست شده ام:

دروغ نميکَند

برگ و ميوه اش هميشه روست

اتاق خالی هاش را حتی به کلاغ هم ميدهد

و سايه اش را به هر سربدار خسته

خاموش نيستم

ترانه های ناخوانده را با درخت مشق ميکنم

آرزوهای ناسروده را

بيکار نيستم

سروده هايم را طوری با درخت

زمزمه ميکنم

که کلاغ نشنود

و راز آواز دور،سربسته بماند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 17:54  توسط منیره  | 

گذشــــــته بر نمیگرده

هر روز در تلاش هستیم که به روزهای خوش آینده برسیم وقتی به این روزها

رسیدیم میبینیم که چه روزهای خوشی را در گذشته از دست داده ایم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 4:32  توسط منیره  | 

بر بـــــــــاد رفته

تار و پود هستي‏ام بر باد رفت،
                                                   

                                  اما نرفت
                          

                                           عاشقي‏ها از دلم،
                                                 

                                                               ديوانگي‏ها از سرم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 1:55  توسط منیره  | 

امیــــــــــــد

امید ، آهستگی و ملایمت زندگی را روشن و شیرین می کند ، خشم و تیزی مایه رنج و

بلاست . آهسته رو از عیبجوی می گریزد و شرم و آهستگی را دوست می دارد .

بزرگمهر بختگان

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 0:58  توسط منیره  | 

شمع فرشتـــــــــــه

مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله­اش را بسیــار دوست می­داشت. دخترک
 
به بیماری سختی مبتلا شد، پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی­اش را دوباره بدست بیاورد،
 
هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد.
 
پدر در خانه­اش را بست و گوشه­گیر شد. با هیچکس صحبت نمی­کرد و سرکار نمی­رفت.
 
دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند ولی موفق نشدند.
 
شبی پدر رویای عجیبی دید. دید که در بهشت است و صف منظمی از فرشتگان کوچک در
 
جاده­ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند.
 
هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود. مرد وقتی جلوتر
 
رفت و دید فرشته­ای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است. پدر فرشته غمگینش را
 
در آغوش گرفت و او را نوازش داد، از او پرسید: دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش
 
است؟
 
دخترک به پدرش گفت: باباجان، هر وقت شمع من روشن می­شود، اشک­های تو آن را خاموش
 
می­کند و هر وقت تو دلتنگ می­شوی، من هم غمگین می­شوم.
 
پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید. اشک­هایش را پاک کرد،
 
انزوا را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت.
 
------------->>www.manotanhanazar.blogfa.com<<---------------

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 1:10  توسط منیره  | 

یادمان باشد که ...

دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.

تقویمش پر شده بود و تنها دو روز باقی خط نخورده باقی مانده بود .پریشان شد و

 آشفته و عصبانی ،نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد . داد زد و بدو

بیراه گفت ،خدا سکوت کرد ،آسمان و زمین را به هم ریخت ،خدا سکوت کرد ،

جیغ زد و جار وجنجال راه انداخت ،خدا سکوت کرد .به پر و پای فرشته و انسان

 پیچید ،خدا سکوت کرد ،کفر کرد و سجاده دور انداخت وباز هم خدا سکوت کرد .

دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد ،این بار خدا سکوتش را شکست و با صدایی

 دلنشین گفت :

((عزیزم بدان که یک روز دیگر راهم از دست دادی !))

تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی .تنها یک روز دیگر باقیست .

بیا و لاقل این یک روز را زندگی کن .

لابه لای هق هقش گفت:اما بایک روز ..........بایک روز چه کار می توان کرد .....؟؟

خدا گفت :آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ،گویی که هزار سال زیسته است

 و آنکه امروزش را در نیابد هزار سال هم به کارش نمی آید .

و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت:حالا برو زندگی کن!

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید .اما می ترسید

 حرکت کند ،می ترسید راه برود ،زندگی از لای انگشتانش  بریزد .

قدری ایستاد ... بعد با خودش گفت :وقتی فردایی ندارم ،نگاهداشتن این زندگی چه فایده ایی

 دارد،بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم .

آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سر و رویش پاشید ،زندگی را نوشید وبویید و چنان

 به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود ،می تواند بال بزند می تواند پا روی خورشید

بگذارد  و می تواند ... او در یک روز آسمان خراشی بنا  نکرد،زمینی را مالک نشد ،مقامی را

به دست  نیاورد ،اما ...اما در همان یک روز  دست بر پوست درخت کشید ،روی چمنها خوابید

،کفش دوزکی راتماشا کرد ،سرش را بالا گرفت و ابرها رادید و به آنهایی که نمی شناختنش

سلام کرد وبرای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد ،او همان یک روز آشتی کرد و

خندید و سبک شد ،و لذت برد وسرشار شد و بخشید و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد .

او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند :

 

او درگذشت ،کسی که هزار سال زیسته بود.!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 2:9  توسط منیره  | 

تـــــــــالار خیـــــــــال

 

«تالار خیال»

               در تالار خیال،

                       روی نیمکت احساس،

                                             نشسته­ام.

 

               در انتظار نفسهایت،

                           ساعت بزرگ دیواری،

                                         که تحمل توقف ندارد،

                                                        مرا همراهی می­کند.

 

                     گرمای دل انگیز دستت را،

                                             بر شانه هایم ،

                                                          حس کردم.

                                آبی چشمانت،

                                       چون پرستویی،

                                                     سبکبال،

                                                          به پرواز در آمدم.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 2:10  توسط منیره  | 

عشـــــــــــق کور

روزي تمام احساسات آدمي گرد هم جمع مي شن و غايم موشک بازي ميکنن

ديوانگي چشم ميذاره همه مي رن غايم ميشن تنبلي اون نزديکا غايم ميشه حسادت

ميره اون ور غايم ميشه عشق مي ره پشت يه گل رز ديوانگي همه رو پيدا مي کنه

به جز عشق حسادت عشق رو لو ميده و به ديوانگي ميگه که رفت پشت گل رز

عشق نمياد بيرون ديوانگي هرچي صدا مي زنه عشق بيا بيرون ديوانگي هم يه

خنجر ور ميداره همينطور رز رو با خنجرش مي زنه تا عشق پيدا بشه يک دفعه

عشق ميگه آخ چشمو کور کردی ديوانگي اشک مي ريزه به دست و پاي عشق

بهش مي گه من چشم تو رو کور کردم تو هر کاري بگي من انجام ميدم عشق فقط

يک چيز از اون می خواد بهش مي گه با من هم درد شو از اون وقت به بعد

ديوانگي هم درد عشق کور شد و بس .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 18:37  توسط منیره  |