تبليغاتX
منو تنها نذار
منو تنها نذار
تقدیم به تو که قلب عاشقت هنوز در حال تپشه
منـــــــو تنهـــــــــا نــــــــذار

در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم

اصلا به تو برخورد مسیرم که بمیرم

یک قطره آبم که در اندیشه ی دریا

افتادم و باید بپذیرم که بمیرم

 یا چشم بپوش از من و از خویش برانم

یا تنـــگ در آغوش بگیرم که بمیرم

 از زندگــی بی تو گریــزانم و بیزار

آنقدر که بگذار بمیرم که بمیرم

 این کوزه ترک خورده چه جای نگرانی است

من ساخته از خاک کویرم که بمیرم

کی به انداختن سنگ پیاپی در آب

ماه را می شود از حافظه آب گرفت

 

منـــــو تنهـــــا نــــــذار

منــــــو تنهـــــا نــــــذار

|+| نوشته شده توسط منیره در سه شنبه سوم دی 1387 ساعت 0:41 |

تنهــــــــــا نیستم

تنهـــــــــا نیستم

تنها نيستم

تازگيها با درختی دوست شده ام:

دروغ نميکَند

برگ و ميوه اش هميشه روست

اتاق خالی هاش را حتی به کلاغ هم ميدهد

و سايه اش را به هر سربدار خسته

خاموش نيستم

ترانه های ناخوانده را با درخت مشق ميکنم

آرزوهای ناسروده را

بيکار نيستم

سروده هايم را طوری با درخت

زمزمه ميکنم

که کلاغ نشنود

و راز آواز دور،سربسته بماند

 

|+| نوشته شده توسط منیره در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 ساعت 17:54 |

گذشــــــته بر نمیگرده

هر روز در تلاش هستیم که به روزهای خوش آینده برسیم وقتی به این روزها

رسیدیم میبینیم که چه روزهای خوشی را در گذشته از دست داده ایم .

 

|+| نوشته شده توسط منیره در دوشنبه هشتم مهر 1387 ساعت 4:32 |

بر بـــــــــاد رفته
تار و پود هستي‏ام بر باد رفت،
                                                   

                                  اما نرفت
                          

                                           عاشقي‏ها از دلم،
                                                 

                                                               ديوانگي‏ها از سرم...

|+| نوشته شده توسط منیره در چهارشنبه سوم مهر 1387 ساعت 1:55 |

امیــــــــــــد

امید ، آهستگی و ملایمت زندگی را روشن و شیرین می کند ، خشم و تیزی مایه رنج و

بلاست . آهسته رو از عیبجوی می گریزد و شرم و آهستگی را دوست می دارد .

بزرگمهر بختگان

|+| نوشته شده توسط منیره در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 ساعت 0:58 |

شمع فرشتـــــــــــه

مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله­اش را بسیــار دوست می­داشت. دخترک
 
به بیماری سختی مبتلا شد، پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی­اش را دوباره بدست بیاورد،
 
هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد.
 
پدر در خانه­اش را بست و گوشه­گیر شد. با هیچکس صحبت نمی­کرد و سرکار نمی­رفت.
 
دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند ولی موفق نشدند.
 
شبی پدر رویای عجیبی دید. دید که در بهشت است و صف منظمی از فرشتگان کوچک در
 
جاده­ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند.
 
هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود. مرد وقتی جلوتر
 
رفت و دید فرشته­ای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است. پدر فرشته غمگینش را
 
در آغوش گرفت و او را نوازش داد، از او پرسید: دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش
 
است؟
 
دخترک به پدرش گفت: باباجان، هر وقت شمع من روشن می­شود، اشک­های تو آن را خاموش
 
می­کند و هر وقت تو دلتنگ می­شوی، من هم غمگین می­شوم.
 
پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید. اشک­هایش را پاک کرد،
 
انزوا را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت.
 
------------->>www.manotanhanazar.blogfa.com<<---------------

|+| نوشته شده توسط منیره در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 ساعت 1:10 |

یادمان باشد که ...

دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.

تقویمش پر شده بود و تنها دو روز باقی خط نخورده باقی مانده بود .پریشان شد و

 آشفته و عصبانی ،نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد . داد زد و بدو

بیراه گفت ،خدا سکوت کرد ،آسمان و زمین را به هم ریخت ،خدا سکوت کرد ،

جیغ زد و جار وجنجال راه انداخت ،خدا سکوت کرد .به پر و پای فرشته و انسان

 پیچید ،خدا سکوت کرد ،کفر کرد و سجاده دور انداخت وباز هم خدا سکوت کرد .

دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد ،این بار خدا سکوتش را شکست و با صدایی

 دلنشین گفت :

((عزیزم بدان که یک روز دیگر راهم از دست دادی !))

تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی .تنها یک روز دیگر باقیست .

بیا و لاقل این یک روز را زندگی کن .

لابه لای هق هقش گفت:اما بایک روز ..........بایک روز چه کار می توان کرد .....؟؟

خدا گفت :آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ،گویی که هزار سال زیسته است

 و آنکه امروزش را در نیابد هزار سال هم به کارش نمی آید .

و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت:حالا برو زندگی کن!

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید .اما می ترسید

 حرکت کند ،می ترسید راه برود ،زندگی از لای انگشتانش  بریزد .

قدری ایستاد ... بعد با خودش گفت :وقتی فردایی ندارم ،نگاهداشتن این زندگی چه فایده ایی

 دارد،بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم .

آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سر و رویش پاشید ،زندگی را نوشید وبویید و چنان

 به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود ،می تواند بال بزند می تواند پا روی خورشید

بگذارد  و می تواند ... او در یک روز آسمان خراشی بنا  نکرد،زمینی را مالک نشد ،مقامی را

به دست  نیاورد ،اما ...اما در همان یک روز  دست بر پوست درخت کشید ،روی چمنها خوابید

،کفش دوزکی راتماشا کرد ،سرش را بالا گرفت و ابرها رادید و به آنهایی که نمی شناختنش

سلام کرد وبرای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد ،او همان یک روز آشتی کرد و

خندید و سبک شد ،و لذت برد وسرشار شد و بخشید و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد .

او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند :

 

او درگذشت ،کسی که هزار سال زیسته بود.!

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط منیره در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 ساعت 2:9 |

تـــــــــالار خیـــــــــال
 

«تالار خیال»

               در تالار خیال،

                       روی نیمکت احساس،

                                             نشسته­ام.

 

               در انتظار نفسهایت،

                           ساعت بزرگ دیواری،

                                         که تحمل توقف ندارد،

                                                        مرا همراهی می­کند.

 

                     گرمای دل انگیز دستت را،

                                             بر شانه هایم ،

                                                          حس کردم.

                                آبی چشمانت،

                                       چون پرستویی،

                                                     سبکبال،

                                                          به پرواز در آمدم.

|+| نوشته شده توسط منیره در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 ساعت 2:10 |

عشـــــــــــق کور

روزي تمام احساسات آدمي گرد هم جمع مي شن و غايم موشک بازي ميکنن

ديوانگي چشم ميذاره همه مي رن غايم ميشن تنبلي اون نزديکا غايم ميشه حسادت

ميره اون ور غايم ميشه عشق مي ره پشت يه گل رز ديوانگي همه رو پيدا مي کنه

به جز عشق حسادت عشق رو لو ميده و به ديوانگي ميگه که رفت پشت گل رز

عشق نمياد بيرون ديوانگي هرچي صدا مي زنه عشق بيا بيرون ديوانگي هم يه

خنجر ور ميداره همينطور رز رو با خنجرش مي زنه تا عشق پيدا بشه يک دفعه

عشق ميگه آخ چشمو کور کردی ديوانگي اشک مي ريزه به دست و پاي عشق

بهش مي گه من چشم تو رو کور کردم تو هر کاري بگي من انجام ميدم عشق فقط

يک چيز از اون می خواد بهش مي گه با من هم درد شو از اون وقت به بعد

ديوانگي هم درد عشق کور شد و بس .

|+| نوشته شده توسط منیره در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 ساعت 18:37 |

می رفتم تا یادگـــــــار ها را دفن کنم.....

مي رفتم در كوچه باغ بزرگ طبيعت
با كوله باري سنگين
ميرفتم

با يادها, يادگارها
با مرگ صد بهار و هزاران پاييز
مي رفتم تا دفن كنم
با اشكي بدرود بگويم همه را
آنگاه آسوده زندگي آغاز كنم
در عمق جنگل گوري كندم
در ديارگاه
آنجا كه ميعاد عاشقانه كوه و درياست
گور مي كندم اما
انگار
مژه ام مي كاويد كه چنين سخت مهيا مي شد
و شايد هنوز مي ترسيدم
دفن يادگارها هرگز سهل نيست
سرانجام دفن كردم همه را
حالا ديگر در كوچه باغ بزرگ طبيعت
من بودم و نقاش ازلي
كه به شادي از رهاييم
شكوهي ميداد آسمان را با ابر
حتي خورشيد را گردانيد تا حرم آنرا از من دور كند
به خيال آرامم كرد
آنگاه آهسته در گوشم گفت:
بي نيازي؟
خوشبخت؟
گفتم :نه
عشق مي خواهم
نا اميد بيرونم كرد از بهشت!

|+| نوشته شده توسط منیره در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 ساعت 8:33 |

tnt-1000

frtnt-1000