تبليغاتX
منو تنها نذار
منو تنها نذار
تقدیم به تو که قلب عاشقت هنوز در حال تپشه
می رفتم تا یادگـــــــار ها را دفن کنم.....

مي رفتم در كوچه باغ بزرگ طبيعت
با كوله باري سنگين
ميرفتم

با يادها, يادگارها
با مرگ صد بهار و هزاران پاييز
مي رفتم تا دفن كنم
با اشكي بدرود بگويم همه را
آنگاه آسوده زندگي آغاز كنم
در عمق جنگل گوري كندم
در ديارگاه
آنجا كه ميعاد عاشقانه كوه و درياست
گور مي كندم اما
انگار
مژه ام مي كاويد كه چنين سخت مهيا مي شد
و شايد هنوز مي ترسيدم
دفن يادگارها هرگز سهل نيست
سرانجام دفن كردم همه را
حالا ديگر در كوچه باغ بزرگ طبيعت
من بودم و نقاش ازلي
كه به شادي از رهاييم
شكوهي ميداد آسمان را با ابر
حتي خورشيد را گردانيد تا حرم آنرا از من دور كند
به خيال آرامم كرد
آنگاه آهسته در گوشم گفت:
بي نيازي؟
خوشبخت؟
گفتم :نه
عشق مي خواهم
نا اميد بيرونم كرد از بهشت!

|+| نوشته شده توسط منیره در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 ساعت 8:33 |

عشـــــــــق برای تمـــــــــام عمر است ...

پیر مردی صبح زود از خانه اش خارج شد .در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید.

عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخمهای او را پانسمان کردند و سپس به او گفتند که باید عکسبرداری کنند تا جایی از بدن

وی دچار شکستگی نشده باشد.

پیرمرد غمگین شد و گفت وقت ندارد چون باید با عجله به جایی برود.

پرستاران از او پرسیدند که دلیل عجله اش چیست تا شاید بتوانند به او کمک کنند.

پیرمرد گفت : زنش در خانه سالمندان است و هر روز صبح زود می رود آنجا تا با او صبحانه بخورد .

پرستاران گفتند که ما به او خبر می دهیم ولی پیرمرد با تاسف گفت که زنش آلزایمر دارد

و چیزی متوجه نمی شود وحتی او را نمی شناسد.

همه با تعجب نگاه کردند ، یکی از آنها پرسید : وقتی شما را نمی شناسد چرا هر روز میروید تا با او صبحانه بخورید ؟

پیرمرد با صدایی گرفته و به آرامی گفت :اما من که می دانم او چه کسی است ...

 

 من که می دانم تو چه کسی برای من ...

|+| نوشته شده توسط منیره در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 ساعت 8:22 |

خــــــــوش به حــــــال غنچـــــــــه های نیمه باز


بوی باران بوی سبزه بوی خاک
شاخه های شسته باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس  رقص باد
نغمه ی شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوتر های مست
نرم نرمک  میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه ی رنگین نمی پوشی به کام
باده ی رنگین نمی نوشی زجام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می باید تهی ست
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ

 

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ.  

|+| نوشته شده توسط منیره در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 ساعت 0:51 |

عشق سن و سال نمی شناسد
|+| نوشته شده توسط منیره در جمعه سوم اسفند 1386 ساعت 0:14 |

نگـــــــــو ...
 

با من امشب چیزی از رفتن نگو
         نه! نگو! از این سفر با من نگو
                من به پایان می رسم از کوچ تو
                           با من از آغاز این مردن نگو
                           کاش می شد لحظه ها را پس گرفت
                                 کاش می شد از تو بود و تا تو بود
                                    کاش می شد در تو گم شد از همه
                                        کاش می شد تا همیشه با تو بود
                                   با من امشب چیزی از رفتن نگو
                                نه! نگو! از این سفر با من نگو
                            من به پایان می رسم از کوچ تو
                            با من از آغاز این مردن نگو
                         کاش فردا را کسی پنهان کند
                  لحظه را در لحظه سرگردان کند
             کاش ساعت را بمیراند به خواب
           ماه را بر شاخه آویزان کند
               ثانیه تا ثانیه پلواره ویران شدن
                   می روی تا بخشی از جان مرا پرپر کنی
                                  با من امشب چیزی از رفتن نگو             
                                 نه! نگو! از این سفر با من نگو       
                             من به پایان می رسم از کوچ تو
                                  با من از آغاز این مردن نگو

|+| نوشته شده توسط منیره در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 ساعت 8:3 |

کــــــاش می شـــــــد ...
آرامــــــــش

کاش می شد قلب ها آباد بود !

 

کینه و غمها به دست باد بود !

 

کاش می شد دل فراموشی نداشت !

 

نم نم باران هم آغوشی نداشت !

 

کاش می شد کاش های زندگی !

 

گم شوند پشت نقاب بندگی !

 

کاش می شد کاش ها مهمان شوند !

 

در میان غصه ها پنهان شوند !

 

کاش می شد آسمان غمگین نبود !

 

ردپای قهر و کین رنگین نبود !

 

کاش می شد روی خط زندگی !

 

با تو باشم تا نهایت سادگی !

 

البته اینجا تویی وجود نداره ...

 

|+| نوشته شده توسط منیره در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 ساعت 7:45 |

یه سلام قدیمی از منیره

 

سلام......یه سلام قدیمی.......خوبین دوستان؟ خوشین؟ مینا جون تو هم خوبی؟ یا شایدم علی رضای گل.نمیدونم در نبود من کدومتون زحمت میکشید و به جای من تو وب مطلب میذارین.ولی هر ک.متون که این کارو میکنید خیلی با مرامین.خیلی ماهین.گفتم این حرفا و دردو دلارو تو وب بذارم تا همه بدونن که این متنای قشنگ کار منیره نیست.بلکه فقط به نام منیره تو وب گذاشته میشه و این از لطف مینای نازنینم . آقای علیرضاست.نمیدونم فکر میکنم مدت هفت ماهه که تو این وب مطلب نذاشتم .به علت پاره ای از بعضی مسایل و بیماری لاعلاجی که گرفتارش شدم.و مسوولیتی که در زندگی مشترکم با همسرم به دوشم هست.البته اون خیلی منو درک میکنه و خیلی خوبه.فقط دوستای عزیزم که این مطلبو میخونین ازتون التماس دعا دارم تا از شر این بیماری و قرصا راحت بشم.امیدوارم هیچکس دچار این گرفتاریا نشه .مخصوصا اونا که تازا اول جوونی و خوش گذریشونه.قربون لطف بیکرانتون.منو از دعاتون محروم نکنید.

یار قدیمیتون:منیره

                                   *                 ******** منو تنها نذار....................*******

|+| نوشته شده توسط منیره در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 ساعت 20:31 |

تنها برای تو می نویسم(منــــــــو تنهــــــــا نذار)

منــــــــو تنهـــــــــا نذار

برایت می نویسم

 

فریاد کنم اندوه سال های نبودنت را


آنقدر از من دوری که برای رسیدن


تقویم قد نمی دهد


اما برایت می نویسم


از ته مانده غرورم


ودل تهی


و چشمهای منتظر


و دردی که با دیدنت تسکین می یابد


از همه وهمه که نشان نبودنت را میدهد

 

و تمام نامه ها را به آدرسی که ندارم پست خواهم کرد...

 

می خوام دوباره بنویسم شاید کمی تسکین بگیرم...

می خوام بگم چرا دنیای ما این جوریه؟

چرا با من با تو بد تا میکنه... بد تا کرد...!

چرا بعد این همه آشفتگی و دربه دری همه میگن زندگی کن؟

 آخه چه جوری...؟ من که کاری به کسی نداشتم...

داشتم نون عشقمو می خوردم...

به قول شما داشتم زندگی می کردم...

من که به همون دل خوشیهای کوچیکم قانع بودم...

چیزی نخواستم از این دنیا...

این وسط کی رشته الفت گسست... کی بد شد؟ من یا تو...

باشه حتما من بدم که باید بد ببینم...

لابد من باید تنها قربونی این عشق باشم...

من باید خودمو با این نبودنت تطبیق بدم...

من باید از کوچه های اقاقی خاطرات پای پیاده بگذرم...

گریه و حسرت تنها در وجوم من ریشه بزنه...

جوانیم هم به پای تو در این سرای دلتنگی میگذره...

حالا که نیستی می خوام منی نباشه...

بی وفایم  قطرات اشکهای بیگناهم میباره تندتر از همیشه...

کجایی... با که هستی... در خیال چه هستی...

خیابان و کوچه ای نمانده که خالی از یاد تو باشه...

با هر بار آمدن باران یاد تو بیشتر در فضای تاریک چشمام موج میزنه...

 قطرات سرشکسته نگاهم با آه و انتظار در قلبم رسوب میکنن...

منو تنها نذار

 

|+| نوشته شده توسط منیره در شنبه یکم دی 1386 ساعت 22:59 |

فرشتــــــــــــــه

در آسمان، نیمه شب فرشته ای پرواز می کرد،

و ترانه ای آرام می خواند،

و ماه و ستاره ها و انبوه ابرها

به آن ترانه ی مقدس گوش می کردند.

او می خواند درباره ی روح های بی گناه خدایی

زیر سایبان های باغ های بهشتی،

درباره ی خدای بزرگ او می خواند، و این

بی ریایی برای او کافی بود.

فرشته روح کوچک را به آغوش برای دنیای گریه و اشک می برد؛

و صدای ترانه ی او در ذهن جوان

بدون کلمه ای اما جاودان باقی ماند.

و مدت ها در دنیا عذاب می کشید،

با آرزویی معجزه گونه کامل شود،

و صداهای آسمان نمی توانستند

ترانه های غمگین زمین را به جای او بنشانند.

فرشتــــــــــه

|+| نوشته شده توسط منیره در شنبه هفدهم آذر 1386 ساعت 6:18 |

لحـــــــــظه ای گـــــــــــوش کــــــــــن

بیا بگذریم از این روزگار ،بیا برویم از این خواب پر هراس

سرت را بالا بگیر و خوب نگاهم کن

ببین نگاهم نقش دلتنگی را بر مرمر نگاهت چه آرام نقاشی می کند

خیلی وقت است که همه از کوچ می نالند و من و خواستن تو پشت ابر بیکلا می پنهان می شود

با خود می گویم :می بینی این روزگار در چشم همه بوی غربت می دهد

پس پنهان می کنم حس قشنگ خواستن تو را

تصورم را در برکه آب دیدم،لبهایم پر از سکوت بود و در چشمهایم...وای چه می دیدم

هزاران رد اشک،که همچون رودی دریایشان را گم کرده بودند

بیا برویم تا آواز رهایی یک صدای آبی،بیا در جنون یک رود خروشان حل شویم

می دانی چیست ؟دلم از غم این سرزمین سنگین گرفته است

بیا برویم از این فصل های تکراری خسته ذهنمان،شاید از کویر خواهشمان اگر بگذریم رویش یک سبزه را

بر سرزمین دلمان عاشقانه ببینم

|+| نوشته شده توسط منیره در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 ساعت 8:1 |

tnt-1000

frtnt-1000